آنچنان عظیمی که دوست داشتن و پرستیدنت نیز امری محال است؛ آنچنان باشکوهی که شکوه­ی پرداستان هیچ آهی به قامت دامانت قد نمی­دهد. یاعلی! من در آزمون شوریدگی و درویشی­ات شرمسارم و در قافله­ی بندگانت از بندگسستگان.

            آنچه با وجود این سیه­رویی ها توشه­ی توسل­ام شده، کرم و بنده­نوازی توست، که همچنان در این درگاه امیدوارم داشته است.

            ای وجود بی­نظیر! ای بی­مانند! ای بی­شریک! اندیشه­ها به ذروه­ی درک و طلوعت چسان رسند؟ و دلها اقیانوس عشق و دوستی­ات را چسان تاب آورند؟

            با کدامین فلسفه وجود نازنین­ات را به اندیشه بنشینم؟ با کدامین منطق بی­کران تفکرت را ترجمه کنم؟ با کدامین دل، عشق و دوستی­ات را در آغوش فشارم؟

            ای کاش همان ایام که به فکر یتیمان کوفه بودی، اندکی هم حال این عاشقان مضطر و دلسوخته­ات را مراعت می­کردی؛ و مجالی برای درک شکوه و جبروتت میدادی، کاش خداوندی که آن الوهیت لایتناهی را به تو داد، به عقل و جان ما نیز پر پرواز در آن وادیها را احسان می­کرد. آه! ای علی! ای اسم اعظم! ای سرالاسرار! ای رمز عظیم خلقت!

            نمی­دانم درگاهت بارگاه کبریایی روسفیدان است یا پناهگاه امن روسیاهان؟ نمی­دانم آستانت میخانه­ی سیه­مستان است یا مامن درماندگان؟ اما هرچه درمانده و روسیاه و مست و سیه­مست می­بینم، هرچه روسفید و روسیاه می­بینم، هرچه زمینی و آسمانی می­بینم، حلقه­ی در تو را گرفته­اند و "یاعلی" گویان درگاه تو اند. هرکس به زبانی و به بیانی و به اشارتی شربت از دارالشفای تو می­خواهد. این چه سری است که درگاهت کانون وحدت عابد و زاهد و شیخ و رند و مست و خراباتی و مبتلاست؟ چسان است که هم عابد معتکف گوشه­نشین را نامت ممد حیات است و هم مست لوطی خراباتی عربده­جو را ذکرت مفرح ذات؟

            آه! مولای من! اگر خدا "یاعلی" را خلق نمی­کرد، چه فقیر و تنگدست بود فرهنگ لغات بشر؛ گویی این "یاعلی" از بارگاه عرش شروع شده و تا فرش هستی تداوم یافته است.

            آه! ای شهید اعظم! بگو شهید کدامین شمشیر شده­ای؟ بگو کشته­ی کدامین تیغ شدی؟ مگر می­توان بر تیغ، تیغ کشید؟ مگر نه اینکه شهید خود شدی؟ مگر نه اینکه شهید شکوه و عظمت خود شدی؟ مگر نه اینکه شهید عدالت خود شدی؟ آه! ای امیرمومنان! علی هم علی را تحمل نتوانست کرد، و هنگام شکستن قفس جسم خود "فزت و رب الکعبه" سر داد؛ "فزت" یعنی چه علی جان؟ یعنی علی هم درمانده­ی عظمت علی بود، جسم علی هم با آن شکوهش بار علی را نتوانست کشید. تو شهید خود شدی و مشهود خود.

مگر در این سرای هستی شاهدی و مشهودی و شهیدی و شهادتی و استشهادی و مشاهده ای بجز تو وجود دارد؟

            تو ای بی­واسطه ترین کانون ادراک هستی! من از شهادت تو تعجب نمی­کنم بل که از حیات تو متعجبم. متعجب از آنم که چسان روح کائنات را در آن جسم فشرده بودی؟ چسان بارگاه عرش و نه فلک و هفت آسمان را بر آن جسم حمل می­کردی؟ آه! ای ولی­الله اعظم! ای بوتراب! چسان پدر ترابی بودی که در برت گرفت؟ براستی پدر کدامین تراب بودی؟ آه ای اسدالله غالب! ای حیدر کرار! ای عین­الله! ای اسدالله! ای یدالله! ... چشمان خدا بودی و ما رایت الا الله می­گفتی، دستان خدا بودی و یدالله فوق ایدیهم سر میدادی ...

علی جان! من سگ کدامین مجوس باشم که دم از دوستی­ات زنم؟ هیهات! من و دوستی با سگان کویت؟ هیهات! اینها به امثال من نرسد ... اما امید آن دارم که با من نیز به آن کرم و فتوت نظر کنی که با دشمنانت می­کردی، که با عمرو بن عبدود، که با قاتلت ابن ملجم ... مولی یا مولی انت المولی و انا العبد، و هل یرحم العبد الا المولی ... 26.3.96ساعت چهار صبح.