آه ای مولای من ... / دلنوشته ای برای مولا علی (ع)
آنچنان عظیمی که دوست داشتن و پرستیدنت نیز امری محال است؛ آنچنان باشکوهی که شکوهی پرداستان هیچ آهی به قامت دامانت قد نمیدهد. یاعلی! من در آزمون شوریدگی و درویشیات شرمسارم و در قافلهی بندگانت از بندگسستگان.
آنچه با وجود این سیهرویی ها توشهی توسلام شده، کرم و بندهنوازی توست، که همچنان در این درگاه امیدوارم داشته است.
ای وجود بینظیر! ای بیمانند! ای بیشریک! اندیشهها به ذروهی درک و طلوعت چسان رسند؟ و دلها اقیانوس عشق و دوستیات را چسان تاب آورند؟
با کدامین فلسفه وجود نازنینات را به اندیشه بنشینم؟ با کدامین منطق بیکران تفکرت را ترجمه کنم؟ با کدامین دل، عشق و دوستیات را در آغوش فشارم؟
ای کاش همان ایام که به فکر یتیمان کوفه بودی، اندکی هم حال این عاشقان مضطر و دلسوختهات را مراعت میکردی؛ و مجالی برای درک شکوه و جبروتت میدادی، کاش خداوندی که آن الوهیت لایتناهی را به تو داد، به عقل و جان ما نیز پر پرواز در آن وادیها را احسان میکرد. آه! ای علی! ای اسم اعظم! ای سرالاسرار! ای رمز عظیم خلقت!
نمیدانم درگاهت بارگاه کبریایی روسفیدان است یا پناهگاه امن روسیاهان؟ نمیدانم آستانت میخانهی سیهمستان است یا مامن درماندگان؟ اما هرچه درمانده و روسیاه و مست و سیهمست میبینم، هرچه روسفید و روسیاه میبینم، هرچه زمینی و آسمانی میبینم، حلقهی در تو را گرفتهاند و "یاعلی" گویان درگاه تو اند. هرکس به زبانی و به بیانی و به اشارتی شربت از دارالشفای تو میخواهد. این چه سری است که درگاهت کانون وحدت عابد و زاهد و شیخ و رند و مست و خراباتی و مبتلاست؟ چسان است که هم عابد معتکف گوشهنشین را نامت ممد حیات است و هم مست لوطی خراباتی عربدهجو را ذکرت مفرح ذات؟
آه! مولای من! اگر خدا "یاعلی" را خلق نمیکرد، چه فقیر و تنگدست بود فرهنگ لغات بشر؛ گویی این "یاعلی" از بارگاه عرش شروع شده و تا فرش هستی تداوم یافته است.
آه! ای شهید اعظم! بگو شهید کدامین شمشیر شدهای؟ بگو کشتهی کدامین تیغ شدی؟ مگر میتوان بر تیغ، تیغ کشید؟ مگر نه اینکه شهید خود شدی؟ مگر نه اینکه شهید شکوه و عظمت خود شدی؟ مگر نه اینکه شهید عدالت خود شدی؟ آه! ای امیرمومنان! علی هم علی را تحمل نتوانست کرد، و هنگام شکستن قفس جسم خود "فزت و رب الکعبه" سر داد؛ "فزت" یعنی چه علی جان؟ یعنی علی هم درماندهی عظمت علی بود، جسم علی هم با آن شکوهش بار علی را نتوانست کشید. تو شهید خود شدی و مشهود خود.
مگر در این سرای هستی شاهدی و مشهودی و شهیدی و شهادتی و استشهادی و مشاهده ای بجز تو وجود دارد؟
تو ای بیواسطه ترین کانون ادراک هستی! من از شهادت تو تعجب نمیکنم بل که از حیات تو متعجبم. متعجب از آنم که چسان روح کائنات را در آن جسم فشرده بودی؟ چسان بارگاه عرش و نه فلک و هفت آسمان را بر آن جسم حمل میکردی؟ آه! ای ولیالله اعظم! ای بوتراب! چسان پدر ترابی بودی که در برت گرفت؟ براستی پدر کدامین تراب بودی؟ آه ای اسدالله غالب! ای حیدر کرار! ای عینالله! ای اسدالله! ای یدالله! ... چشمان خدا بودی و ما رایت الا الله میگفتی، دستان خدا بودی و یدالله فوق ایدیهم سر میدادی ...
علی جان! من سگ کدامین مجوس باشم که دم از دوستیات زنم؟ هیهات! من و دوستی با سگان کویت؟ هیهات! اینها به امثال من نرسد ... اما امید آن دارم که با من نیز به آن کرم و فتوت نظر کنی که با دشمنانت میکردی، که با عمرو بن عبدود، که با قاتلت ابن ملجم ... مولی یا مولی انت المولی و انا العبد، و هل یرحم العبد الا المولی ... 26.3.96ساعت چهار صبح.